خرید بک لینک
یادت نره عزیزممن همیشه شونهام رو برای تکیه کردن توآغوشم رو برای غم ها و خستگی هاتو چشم هام رو برای خوندن حرف های ناگفته ی نگاهت کنار میزارمیادت نره، هرموقع به دنبال جایی واسه گریختن بودی به آغوش من بیایادت نره عزیزموقتی دلت گرفته، وقتی خسته ایپروانه های تو دلم میمیرنامید هام خاموش میشنگلهای قلبم خشک میشندیگه آسمون آبی نیستماه ناقصه ستاره ها چشمک نمیزننخیابونا قشنگ نیستندریا طوفانی هستوخودم سر جای خودم نیستمتمام فکرم و ذهنم ، اونجاست، کنارتیادت نره عزیزمهر وقت دنبال جایی واسه آرام شدن بعد خستگیهات بودیبه آغوش من بیا + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 19:46 توسط حمید  | 

برچسب: نویسنده: نگار حکیمی تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 18:29

امروز اومدم ی جای خلوت، ساکت، بالای کوه ، جایی که شاید چند قدمی به خدا نزدیک تر باشه پاپیتال زنگ زد ، غم تو صداش مثل خنجری بود تو قلبم من کجا و اون کجا ، چرا باز نیستم؟ چرا هیچوقت نبودم؟ چرا دستم واسه پاک کردن اشکهاش اینقدر دور هست ؟ چرا؟ چرا؟ و چرا؟ پاپیتال دلتنگ پدر هست و کاری از دستم بر نمیاد چقدر روزگار سیاه و تلخ هست و چقدر تقدیر خدا واسش تلخ بسته شده، خدایا ، مگه واست کاری داشت که مانع جدایی بشی؟ حال که تقدیرت اینطور رقم خورد ، حداقل کمی آرامش بده، این رو که دیگه میشه ازت بخوام پاپیتال داره دلتنگی میکنه ، داره با پدر درد دل میکنه میخوام من امشب با خدا حرف بزنم ، بهش بگم ماه پیشونی چقدر دلتنگه. میخوام بگم خدایا، پاپیتال رو ببین گلوش از بغضهای برندهای که از نبودن بابا هست، زخم شده و نمیتونه حرفی بزنه، اما تو، از چشماش که رنگ اندوه داره، از لرزش لبهاش که بابا رو بیصدا صدا میزنه و از پلکهای بیتابش بخون که بد کردی. بدون تمام ثانیههایی که در انتظار بابا نشسته و نیامده رو تو ندیدی، بدون تمام دویدن مردمک چشماش که به دنبال ردی از بابا در دوردست هست رو تو خواستی، بدون به اندازهی تمام نفسهاش که از داغ دوری ، درونش را میسوزونه رو تو خواستی. بدون که حسرت بیحد انگشتاش برای لمس پدر رو تو خواستی. بدون به قدر تمام در آغوش فشردنها و بوسههایی که حسرت داره ، تو مقصری. خدایا ، حداقل نور امید رو در میان تاریکی گسترده و مهیب ناامیدی بهش عطا کن، به قدر تمام لحظاتی که دست به دعا به بارگاهت ورداشته و مجبوره واسه تسکین خودش صدات بزنه و بهش آرامش ندادی، تو مقصری. پاپیتالم واسه بودن در جهان بدون بابا، جهان سردی که سوز اون واسش استخوانسوزه، بسیار بیپناهه تو باید این بیپناهی و بی

برچسب: نویسنده: نگار حکیمی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 14:40

میگن به ی درویش گفتن : جهان رو چطور می بینی؟گفت: خدا رو شکر، رودخونه ها از همونجا میان که من میخوامباران همون روز می باره که من میخوامحتی بچه ام اون روزی مرد، که من می خواستمگفتن: چطور چنین چیزی ممکنه؟درویش گفت:من اراده ام رو در اراده ی خدا گم کردمهر چه خدا می خواد ، منم میخوامهله نومید نباشی ، که تو را یار براندگرت امروز براند، نه که فردات بخوانددر اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجاز پس صبر تو را ، او به سر صدر نشانداو اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذر هاره پنهان بنماید، که کس آن راه ندانددل من، گرد جهان گشت و نیابید مثالشبه که ماند، به که ماندپاپیتالم ، قوی بمونبا هم درستش میکنیم، بهت قول میدم. + نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 1:58 توسط حمید  | 

برچسب: نویسنده: نگار حکیمی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 14:40

صفحه بندی